تبليغاتX
پرواز را به خاطر بسپار







پرواز را به خاطر بسپار

اين جهان پر از صداي حرکت پاهاي مردمي است که همچنان که ترا مي‌بوسند در ذهن خود طناب دار ترا مي‌بافند

براي همسر مهربانم

دوست دارم اين شعر قيصر را که هميشه برايت مي‌خواندم حالا اينجا برايت بنويسم:

اي شکوه بي کران اندوه من!

آسماندرياي جنگلکوه من

گم شدي اي نيمه‌ي سيب دلم

اي من من! اي تمام روح من

اي تو لنگرگاه تسکين دلم

ساحل من کشتي من نوح من!

قدر اندوه دل ما را بدان

قدر روح خسته و مجروح من

هر چه شد انبوه تر گيسوي تو

مي‌شود انبوه تر اندوه من

+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 0:37 توسط صبا |

تا تو با مني زمانه با من است

اين روزها شادترين روزهاي زندگي من هستند. توي اين لحظه‌هاي شادي روزهاي نااميدي را فراموش نمي‌کنم. وقتي آن روزها را به ياد مي‌آورم بيشتر قدر اين لحظه‌ها را مي‌دانم. خدا را شکر مي‌کنم به خاطر همه چيز.

جايي خوانده بودم که عاشقان واقعي هيچ وقت به هم نمي‌رسند. حالا ما اين قانون را نقض مي‌کنيم. روزهاي خوشي در راه است و من يک عالمه دلشوره‌ي شيرين دارم.

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 23:25 توسط صبا |

سال‌هاي ابتدايي و راهنمايي هميشه دفتر خاطرات مي‌بردم تا بچه‌ها برايم خاطره بنويسند. بعد از چند سال دفتر خاطرات‌ آن سال‌ها را پيدا کردم. اين مربوط به سالي است که چهارم ابتدايي بودم:

سلام مرا از کبوتري دل شکسته قبول کن. عزيزم عشق من به تو خيلي زياد تا بيکران آسمان است. همين را بدان معشوقم تو بودي و تو درس ايثار و فداکاري به من آموختي.

اين يکي را همکلاسي هندي‌ام نوشته بود:

سلام اي دوست عزيز من تو را دوست دارم. ممنونم که مرا در فارسي کمک کردي. من هيچ وقت تو را فراموش نمي‌کنم.

آن وقت‌ها بعضي از بچه‌ها مژه‌هاي خودشان را مي‌کندند و در دفتر خاطرات دوستانشان مي‌چسباندند. از اين مژه‌ها در دفتر خاطرات من هم هست. اين مربوط به دوم راهنمايي است:

حرف‌هاي ما هنوز ناتمام

تا نگاه مي‌کني وقت رفتن است

باز هم همان حکايت هميشگي

پيش از آنکه با خبر شوي

لحظه‌ي عزيمت تو ناگزير مي‌شود

آي...

اي دريغ و حسرت هميشگي

ناگهان چقدر زود دير مي‌شود

به اميد اينکه روزي در مقابل من جيغ بلندي بکشي. اين را به خاطر اين نوشته که خيلي کم حرف مي‌زدم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 23:40 توسط صبا |

آن روزها رفتند

دلم از آن خانه‌‌هاي قديمي مي‌خواهد که حياط‌‌شان خيلي بزرگ است و وسط حياطشان حوض دارد. يکي از فاميل‌هايمان از اين خانه‌ها داشتند. خيابان اميريه. کوچه‌ي خادم آزاد. کوچک که بودم توي حياط خانه‌شان بازي مي‌کردم. خيلي قشنگ بود. از آن خانه‌هاي اتاق اتاق بود. يادش بخير. جالب اينکه ته کوچه‌شان خانه‌ي پدري فروغ بود. و من همين دو سه سال پيش اين را فهميدم. وقتي که داشتم نامه‌هاي فروغ به شوهرش پرويز شاپور را مي‌خواندم. آنجا بود که فهميدم خانه‌ي پدري فروغ توي همان کوچه بوده است. فهميدم فروغ در آن محله بزرگ شده. و حالا چقدر حياط خانه‌شان برايم ملموس‌ است. آنجا که مي‌گويد:

حياط خانه‌ي ما تنهاست

حياط خانه‌ي ما

در انتظار بارش يک ابر ناشناس

خميازه مي‌کشد

و حوض خانه‌ي ما خاليست

ستاره‌هاي کوچک بي تجربه

از ارتفاع درختان به خاک مي‌افتند

و از ميان پنجره‌هاي پريده رنگ خانه‌ي ماهي‌ها

شب‌ها صداي سرفه مي‌آيد

حياط خانه‌ي ما تنهاست

يادم مي‌آيد که توي همان کتاب اولين تپش‌هاي عاشقانه‌ي قلبم، عمران صلاحي گفته بود يک روز که با پرويز شاپور در آن محله‌ي قديمي گشتي مي‌زدند شاپور پنجره‌ي خانه‌اي را نشان داد و گفت فروغ هميشه مي‌آمد و پشت اين پنجره مي‌ايستاد و من هي از آن کوچه عبور مي‌کردم! در خانه‌اي را نشان داد و گفت در اين خانه با او آشنا شدم. خانه‌ي ديگري را نشان داد و گفت در اينجا از او خواستگاري کردم.

حيف که آن فاميلمان چند سال پيش خانه‌شان را خراب کردند و به جايش آپارتمان ساختند. خانه‌ي به آن بزرگي حالا تبديل شده به چند تا آپارتمان. حالا اصلا دوست ندارم آنجا بروم. آنجا احساس خفگي مي‌کنم. دلم مي‌گيرد وقتي مي‌بينم از آن همه خانه‌ي قديمي هيچ اثري نمانده. به گمانم ديگر از آن خانه‌ي ته کوچه هم چيزي نمانده.

من از زماني که قلب خود را گم کرده است مي‌ترسم

من از تصور بيهودگي اين همه دست

و از تجسم بيگانگي اين همه صورت مي‌ترسم

من مثل دانش آموزي

که درس هندسه‌اش را

ديوانه وار دوست مي‌دارد تنها هستم

و فکر مي‌کنم...

و فکر مي‌کنم...

و فکر مي‌کنم...

و قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است

و ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهي مي‌شود

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 16:54 توسط صبا |

رنج و هنر

زندگي هنرمندان هميشه با درد همراه بوده است. درد آن‌ها را ساخته است. مي‌خواهم از هوشنگ مرادي کرماني بگويم. آدميزاد به جاش که برسه از سنگ سخت‌تره و اگر ناز پرورده باشه و از سختي‌ها بترسه از گل نازکتره، با کمترين باد سرد و گرمي پرپر مي‌شه.

هوشنگ مرادي کرماني در کودکي مادرش را از دست داد و پدرش به بيماري اعصاب و روان دچار شد. از مطب دکتر که بيرون مي‌آييم پدرم هوس مي‌کند که به خورشيد نگاه کند، عطسه کند. دستش را مي‌گيرم و مي‌کشم.

يک روز گم شد تو تهران. کلانتري‌ها، ديوانه‌ خانه‌ها، بيمارستان‌هاي رواني، پزشکي قانوني، آسايشگاه سالمندان را گشتم، آنجا بود. همان جا مرد. تنهايي رفتم خواستگاري. زن گرفتم و بچه دار شدم.

چه کشيدم در تهران، پدرم درآمد. سياهي لشکر تياتر شدم. معلم کلاس بي سوادي، حسابداري، انبارداري، کارگري، نوشابه فروشي در محله‌هاي نازي آباد، امامزاده حسن، جواديه، راه آهن. دانشجو هم شدم. کارشناس وزارت بهداشت شدم. زندگي تو زيرزمين‌ها، اتاقک‌هاي پشت بام، خانه‌هاي شلوغ، محله‌هاي قديمي و فقير نشين.

16 خانه و هر کدام يک ماجرا. چهار سال کشيد تا اولين نوشته‌ام توي مجله‌ي خوشه چاپ شد. و بعد راديو، تلوزيون، سينما. يک روز توي اتوبوس بودم. غم غربت، بيکاري، گرسنگي، سرخوردگي گريبانم را گرفته بود. گيج بودم. تو اين دنيا نبودم.

نمي‌خواستم برگردم کرمان. جواني آمد بالا و گفت: غريبم، گرسنه‌ام. همسن خودم بود. دلم سوخت. عقب اتوبوس، روي صندلي، بغل مرد چاق و کت و گنده‌اي نشسته بودم.

داشتم خفه مي‌شدم. دست کردم تو جيبم 15 ريال درآوردم 5 ريال دادم به جوان و يک تومان را هم گذاشتم تو جيبم که با آن نان و لوبيا بخورم. جلوي دانشگاه تهران پياده شدم. يادم افتاد که قبلا پول خرد نداشتم. 15 ريال را از کجا آوردم؟ ديدم ندانسته و ناخواسته، گيج و منگ، دست کرده‌ام تو جيب مرد چسبيده به من 5 ريال داده‌ام به جوان گرفتار و يک تومان هم گذاشته‌ام تو جيب خودم. حسابي ترسيدم. دنبال اتوبوس دويدم.

اتوبوس رفت. پشت سرم را نگاه مي‌کردم و مي‌دويدم. چقدر پشت سرم را نگاه کنم و بترسم؟ چقدر با خودم حرف بزنم، براي شنونده‌هاي راديو، تماشاگران سينما و خواننده‌هام حرف بزنم. تا کي قصه بگويم؟

اما هنرمند هيچ گاه نااميد نمي‌شود. شما که غريبه نيستيد. خسته شدم. نه خسته نشدم. اداي خسته‌ها را درمي‌آورم. هنوز دره‌ها و کوه‌هاي شميران صداي پاهايم را مي‌شنوند. توي باران، توي برف، زمستان و تابستان. اگر دوباره به دنيا بيايم کوهنورد مي‌شوم! چه کيفي دارد کوه. هر صبح زود، توي پارک، برآمدن آفتاب، بيداري آفتاب و پرندگان را مي‌بينم، با عطر با گذشته‌ها با قصه‌ها قدم مي‌زنم، انجير خشک مي‌خورم.

با آغ بابا رفته بوديم بالاي ده. چوپان به آغ بابا احترام گذاشت و به من گفت: هر کدام از گوسفندها را که گرفتي مال خودت. من بزغاله‌ي کوچولو و ريقويي گرفتم. همان که دوست داشتم. تا مدت‌ها سرزنش مي‌شدم که: چرا گوسفند پروار و قوچ بزرگي نگرفتي.

تو خانه، به ديوار آشپزخانه زنگوله‌ي بزغاله دارم. جرينگ جرينگ صدا مي‌کند. مرا به کجاها که نمي‌برد! روزگار اينجوري است. از شما چه پنهان، همه‌اش تلخ نبود. سخت نبود، سخت نيست. ناشکري نمي‌کنم. لذت هم داشت، دارد. لذت خواندن و نوشتن، لذت پيدا کردن دوست، خانواده. خدايا من چقدر خوشبختم!

+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 20:24 توسط صبا |

دلتنگي

با رفتنت ديگر نه دلگيرم نه دلتنگ

بي دل شدم بي دل که دلتنگي ندارد

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 22:42 توسط صبا |

من غمگسار سازم و او غمگسار من

مدتي بود که استاد رديف ميرزا عبدالله درس نمي‌دادند و براي بالا بردن تکنيک سازهايمان اتود کار مي‌کردند. ولي من از اين قضيه خيلي ناراحت بودم و در اين مدتي که استاد رديف درس نمي‌دادند اصلا ساز تمرين نمي‌کردم. کارم اشتباه بود. ولي اصلا دستم به ساز نمي‌رفت. اتودها خيلي خشک و خسته کننده بودند. البته اين را هم مي‌دانم که خيلي چيزها در موسيقي هستند که شايد هيچ لذتي از آن‌ها نبريم. ولي بايد آن‌ها را هم ياد بگيريم. جلسه‌ي قبل آخرين جلسه‌اي بود که استاد به ما اتود درس مي‌دادند. و من خوشحال شدم. اميدوارم دوباره از جلسه‌ي بعد رديف کار کنند. از کلاس که برگشتم سه تار زدم. بعد از مدت‌ها. خيلي گريه کردم. دلم براي سازم تنگ شده بود.

در اين مدتي که از سازم فاصله گرفته بودم يک چيزي در زندگيم کم بود. بعد از اينکه ساز زدم آرامش عجيبي پيدا کردم. انگار گمشده‌اي را پيدا کرده‌ بودم.

راستي جلسه‌ي قبل استاد حرف‌هايي زدند که فکر مي‌کنم بد نيست آن حرف‌ها اينجا هم مطرح شوند. اينکه واقعا چرا مردم از هر چيزي که زشت‌تر و نکره‌تر باشد بيشتر خوششان مي‌آيد؟ مثلا صداي گوگوش. چرا اينقدر سطح زيبايي شناسي مردم پايين آمده؟ اين روزها از اين سوال‌ها زياد در ذهنم هست.

عنوان مصراعي است از شهريار.

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 21:24 توسط صبا |

صندلي داغ

مي‌‌دانم که جواب دادن به بعضي از سوال‌ها کار سختي است. ولي تصميم گرفتم در اين بازي شرکت کنم. به سوال‌هايي که داريد جواب مي‌دهم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 19:49 توسط صبا |

دلم شکسته‌تر از شيشه‌هاي شهر شماست

شکسته باد کسي کاين چنينمان مي‌خواست

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 23:24 توسط صبا

تازه از سفر برگشته‌ام. چقدر دلم تنگ شده براي شيراز. شب‌هاي حافظيه چه آرامشي داشت. خوشحالم براي اتفاق هاي خوبي که در پيش است. دانشگاه هم بد نيست. هر چند دانشگاهم دانشگاه خوبي نيست اما من هنوز هم عاشق ادبيات هستم. فقط اينکه احساس مي‌کنم درس‌هايي که توي دانشگاه مي‌خوانيم کمي فرق دارد با آن تصويري که من در ذهنم از ادبيات داشتم. شايد هم من خيلي رويايي فکر مي‌کردم. نه اينکه الان از اينکه ادبيات مي‌خوانم پشيمان باشم.

ولي... بگذيم...

مهم‌ترين چيز اين است که روزهاي دلتنگي رو به پايان است و به زودي تو را براي هميشه در کنار خود خواهم داشت.

دوست ترت دارم از هر چه دوست

اي تو به من از خود من خويش‌تر

+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 20:16 توسط صبا |

او شعر بود و همهمه‌ي ما شعار بود

حسرت خيلي چيزها را مي‌خورم. حسرت اينکه اگر قيصر بود... چه آرزوهايي داشتم که همه با مرگ قيصر تمام شد. آرزو داشتم روزي شاگرد قيصر بشوم. خوش به حال خواهرم که درس رودکي و منوچهري را با قيصر داشت. چهارشنبه ۹ آبان ۸۶ دانشکده‌ي ادبيات عزادار قيصر بود. يادم هست که آن روز قيصر کلاس نقد ادبي داشت. سر آن کلاس نشستيم و اشک ريختيم. همه مي‌دانستيم که انتظار فايده‌اي ندارد. ولي منتظر مانديم. آن روزها براي قيصر چند خط نوشته بودم که دوست دارم دوباره اينجا بگذارمش:

قيصر امين پور سلام. شاعر آينه‌هاي ناگهان سلام. چه زود از ميان ما رفتي. هنوز چشم‌هاي زيادي شوق ديدارت را داشتند. سالها آرزو داشتم دانشجوي دانشکده‌ي ادبيات شوم به اميد اينکه در کلاس‌هاي تو حاضر شوم. اکنون به روزي فکر مي‌کنم که از پله‌هاي دانشکده‌ي ادبيات بالا مي‌روم و چشمانم به دنبال تو مي‌دود.

من هنوز رفتنت را باور نمي‌کنم. گفته‌اند که تو شاعر روزگاران خواهي ماند. اين که چيزي نيست. تو انسان روزگاران خواهي ماند.

اين روزها وجود عزيزت ضروري است. اين روزها که حادثه بيداد مي‌کند. اي از بهشت باز دري پيش چشم تو از پس آن همه درد و رنج اکنون روزهاي آسايشت مبارک. راستي به قول خواهرت فروغ:

دست‌هاي خويش را

در کدام باغچه

عاشقانه کاشتي؟

اين قرارداد

تا ابد ميان ما

برقرار باد:

چشم‌هاي من به جاي دست‌هاي تو!

من به دست تو

آب مي‌دهم

تو به چشم من

آبرو بده!

من به چشم‌هاي بي قرار تو

قول مي‌دهم:

ريشه‌هاي ما به آب

شاخه‌هاي ما به آفتاب مي‌رسد

ما دوباره سبز مي‌شويم!

عنوان اين پست مصراعي است از استاد بهمني.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 14:2 توسط صبا |

آن لحظه‌ي ناب دوباره ديدنت اي کاش

به قول فروغ دلم مي‌خواهد آنقدر کوچک بشوم که به اندازه‌ي يک پرنده باشم. آن وقت پر بزنم و بيايم پيش تو.

در تمام لحظه‌ها تو در کنار مني. احساس مي‌کنم قوي شده‌ام. و اين قدرت حتما تاثير عشق است. خوشحالم که در سخت‌ترين شرايط هم نااميد نمي‌شوم. و هيچ چيز برايم مهم نيست جز بودن کنار تو. اين چند خط براي عزيزي نوشته شده بود که از من به من نزديک‌تر است.

کلاس سه تارم خيلي خوب داره پيش مي‌ره. چقدر خوبه که کلاسمون گروهيه. وقتي همه سه تار مي‌زنيم و استاد با ما کمانچه و تنبور مي‌زنه خيلي لذتبخشه. يکي از بزرگترين آرزوهام اينه که بتونم رديف ميرزا عبدالله رو تموم کنم.

راستي خيلي وقته که دوست دارم درباره‌ي فيلم ستاره بود ساخته‌ي فريدون جيراني بنويسم. شايد بعدها درباره‌ي اين فيلم مطلبي بنويسم و بگذارم اينجا.

عنوان اين پست مصراعي است از سيما احمدي.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 23:59 توسط صبا |

کودکي که منم

فکر مي‌کردم خدا زير فرش است. گاهي وقت‌ها هم مي‌گفتم خدا توي لامپ است. حتما به خاطر نور لامپ. حالا چقدر به حرف‌هاي آن روزهايم مي‌خندم.

يادم مي‌آيد که يک بار از يکي از دوستان پدرم پرسيدم دوست داري چه کاره شوي؟ گفت خبرنگار. الان چقدر از اين سوالي که پرسيده بودم خجالت مي‌کشم.

به هفت سالگي مي‌آيم. به خاطرات دوران مدرسه. روز اول مدرسه سر کلاس نرفتم. تمام مدت توي حياط مدرسه ايستادم تا زنگ خانه بخورد. روزهاي ديگر هم همينطور مي‌گذشت. وقتي بچه‌ها سر کلاس بودند من کيف به دست توي حياط بودم. زنگ تفريح که بچه‌ها توي حياط بودند من مي‌رفتم توي کلاس.

مي‌گفتم مادرم هم بايد با من به مدرسه بيايد. معلم هم اجازه نداده بود و به مادرم گفته بود اگر شما بخواهيد سر کلاس باشيد بقيه‌ي بچه‌ها هم مادرانشان را با خودشان مي‌آورند. من هم تا چند ماه سر کلاس نرفتم. بعد مدير مدرسه گفته بود که از مدرسه اخراجم مي‌کنند. و من از ترس رفتم و سر کلاس نشستم. چه روزهاي تلخي بود.

حتي يادم هست که يک بار يکي از بچه‌ها به معلم گفت مامان. بعد هم معلم را بغل کرد و گريه کرد. هميشه از مدرسه گريزان بودم. از بعضي از بچه‌هاي کلاس مي‌ترسيدم. اين ترس از مدرسه براي هميشه در من ماند و بعدها که بزرگتر شدم هميشه سر کلاس نگاهم به ساعت بود. و منتظر بودم که زودتر زنگ خانه بخورد. چقدر دير مي‌گذشت زمان.

راستي عنوان پست را از رامک عزيزم گرفتم.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 12:25 توسط صبا |

و ياسم از صبوري روحم وسيع تر شده است

قبل‌ترها جايي خوانده بودم که عاشقان واقعي هيچ وقت به هم نمي‌رسند. اين حرف را بارها از اين و آن شنيده‌ام. حالا احساس مي‌کنم اين حرف درست است. احساس مي‌کنم هر گونه تلاشي براي اثبات خلاف اين قضيه بيهوده است. خيلي خسته ام.

ضعيف و شکننده شده‌ام اين روزها. حوصله‌ي هيچ چيز را ندارم.

سه تارم يک گوشه افتاده و من هيچ ميل و کششي به هيچ چيز ندارم. يک هفته وقت داريم براي انتخاب رشته. فکر کنم با اين رتبه‌ي افتضاحم مجبور باشم توي همين شهر لعنتي درس بخوانم. دانشگاه هم ديگر برايم مهم نيست. نسبت به همه چيز بي تفاوت شده‌ام.

دلم مي‌خواهد زمان متوقف شود. چون مي‌دانم که با گذشت زمان همه چيز بدتر مي‌شود. حال من نيز.  هميشه اين بيت را مي‌خوانم:

من و تو آن دو خطيم آري موازيان به ناچاري

که هر دو باورمان ز آغاز به يکدگر نرسيدن بود

احساس مي‌کنم تا به حال هيچ زماني اينقدر کلافه و نااميد و خسته نبوده‌ام. دلم يک شانه مي‌خواهد براي گريه کردن.

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 14:27 توسط صبا |

احساس خيلي خوبي دارم از اينکه دوباره کلاس سه تار مي‌روم. خيلي خوشحالم که رديف ميرزا عبدالله را شروع کرده‌ام. حسرت روزهاي از دست رفته را مي‌خورم. اي کاش زودتر رديف را شروع کرده بودم. اما هنوز هم دير نيست. از همه چيز راضيم. فقط اينکه خيلي دلتنگم براي عزيزي که دور از من است. تنها چيزي که آرامم مي‌کند اميد ديدن دوباره‌ي اوست. هرچند اين دلتنگي‌ها و گريه‌ کردن‌‌ها هم شيرين است و من اين‌ لحظه‌هاي دلتنگي‌ را هم دوست دارم. راستي با يک غزل آمده‌ام. غزلي که سه سال پيش گفتم:

با ياد لحظه‌اي که شميم تو بو کنم

با قطره‌هاي اشک به يادت وضو کنم

هرجا که رد پاي نسيمي نشسته است

در برگ هر درخت تو را جستجو کنم

با هر فروغ قطره‌ي شبنم عزيز من

گلبوسه‌ي نگاه تو را آرزو کنم

تا در کنار پنجره با استکان چاي

آرام با خيال شما گفتگو کنم

چندان ستاره اشک بدوزم به دامنم

تا پاره پاره‌هاي دلم را رفو کنم

اين هم گوشه‌ي کرشمه در دستگاه شور. اين درس تازه‌ي من است. هنوز زياد تمرينش نکرده‌ام.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 13:51 توسط صبا |

بالاخره کنکور تمام شد. کابوس وحشتناکي بود. حالا مي‌توانم با خيال راحت سراغ کتاب‌هاي نخوانده و فيلم‌هاي نديده بروم. با خيال راحت کلاس سه تار بروم. احساس مي‌کنم که از همه چيز عقب مانده‌ام.

از همه‌ي چيزهاي دوست داشتني. از موسيقي. از شعر. مدت‌هاست که دلم مي‌خواهد نوشتن را دوباره شروع کنم. گاهي عجيب حس شعر گفتن به سراغم مي‌آيد. ولي... نوشتن بعد از مدت‌ها ننوشتن خيلي سخت است.

ديشب داشتم کتاب بي بال پريدن قيصر را مي‌خواندم. چقدر زيبا نوشته. اصلا آدم روحش تازه مي‌شود. حالا دوست دارم شما را هم به خواندن قسمتي از آن دعوت کنم. خدا در همسايگي ما:

چرا همه‌ي نقشه‌هاي جغرافياي جهان دو قسمت دارند؟

چرا همه چيز به دو قسمت شمالي و جنوبي تقسيم مي‌شود؟

چرا رنگ آسمان در شمال شهرهاي جهان آبي و در جنوب شهر خاکستري است؟

چرا پرندگان جنوب شهري با بال‌هاي وصله‌دار پرواز مي‌کنند؟

چرا بهار در جنوب شهرهاي جهان زرد است؟

چرا برف در جنوب شهرهاي جهان سياه است؟

چرا مگس‌هاي شمال شهر زباله‌هاي بهداشتي و بسته بندي شده مي‌خورند؟

چرا پشه‌هاي شمال شهر اگر به زباله‌هاي جنوب شهر دست بزنند مسموم مي‌شوند؟

چرا گربه‌هاي شمال شهر شير پاستوريزه مي‌خورند؟

چرا بچه‌هاي شمال شهر وقتي که فوتبال بازي مي‌کنند گل‌هاي تازه و قشنگ و رنگارنگ به يکديگر مي‌زنند؟

چرا دنياي بچه‌هاي جنوب شهر جهان سياه و سفيد است؟

چرا دنياي بچه‌هاي شمال شهر جهان رنگي است: سفره‌هاي رنگين، خواب‌هاي رنگين، لباس‌هاي رنگي، فيلم‌هاي رنگي؟

مگر خون آن‌ها رنگين تر است؟

چرا بعضي‌ها در شمال جهان به دنيا مي‌آيند؟ در شمال گهواره مي‌خوابند؟ در شمال ميز مي‌نشينند؟ شمال غذا را مي‌خورند؟ قطب شمالي ميوه را گاز مي‌زنند و قطب جنوبي آن را دور مي‌ريزند؟

در شمال جهان زندگي مي‌کنند؟ و وصيت مي‌کنند که آن‌ها را در شمال قبرستان به خاک بسپارند؟

اگر شمال بهتر است چرا جهت قبله به سمت جنوب است؟

 چرا خدا خانه‌ي خود را در جهت جنوب جهان ساخته است؟

من به سمت جنوب نماز مي‌خوانم. خدا در همسايگي ماست.

خدا در همه جا هست. خدا بايد در همه جا باشد. خوبي هم در همه جا هست. هم در شمال، هم در جنوب. و خوب است که خوبي در همه جا هم خوب باشد، خوب خوب. چه در شمال، چه در جنوب.

من اين نقشه‌ها را قبول ندارم. من اين خط ها و خط کشي‌ها را قبول ندارم. اصلا کدام شهر؟ کدام شمال؟ کدام جنوب؟

آيا اگر ما از جاي ديگري نگاه کنيم، جايي بالاتر، بالاتر از مرزها و جهت‌هاي جغرافيا، همه چيز جا به جا نمي‌شود؟

چه کسي اين نقشه‌ها را براي ما کشيده است؟

وقتي که باران بهاري ببارد، همه‌ي نقشه‌هاي کاغذي را خراب مي‌کند و همه‌ي اين نقشه‌ها را نقش بر آب مي‌کند. مي‌گوييد نه؟ ببينيد. اين خط و اين هم نشان. 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 11:51 توسط صبا |

يک بوس کوچولو

امروز که داشتم نوشته‌هايم را مرور مي‌کردم به مطلبي برخوردم که درباره‌ي فيلم يک بوس کوچولو نوشته بودم. آن موقع سوم راهنمايي بودم. معلم انشا موضوع انشا را آزاد گذاشته بود و من درباره‌ي فيلم يک بوس کوچولو انشا نوشتم و سر کلاس خواندم. يادش بخير.

حالا دوست دارم به ياد گذشته آن نوشته را اينجا بگذارم.

و نترسيم از مرگ

مرگ پايان کبوتر نيست

مرگ وارونه‌ي يک زنجره نيست

مرگ در ذهن اقاقي جاري است

مرگ براي بعضي بسيار تلخ است. اما براي بعضي بسيار شيرين مثل يک بوس کوچولو. فيلم يک بوس کوچولو در سال ۸۴ به کارگرداني بهمن فرمان آرا ساخته شد. در اين فيلم جمشيد مشايخي، رضا کيانيان و فاطمه معتمد آريا نقش آفريني کرده‌اند. فيلم مربوط به دو پيرمرد نويسنده است که با مرگ دست و پنجه نرم مي‌کنند. يکي از آنها اسماعيل شبلي است که فيلم هم با او آغاز مي‌شود. در نماي نخست وي در حال نوشتن داستان کوتاهي به نام نبش قبر است که در آن آقا کمال همراه با شاگردش جواد به قبرستاني مي‌روند تا اثر انگشت جنازه‌اي را در وصيّت نامه‌اي ثبت کنند. ولي وقتي آقا کمال داخل قبر مي‌رود و در سياهي گم مي‌شود، دوست قديمي شبلي محمد رضا سعدي زنگ در خانه‌اش را مي‌زند. سعدي روزگاري نويسنده معروفي بوده که بعد از ۳۸ سال به ايران برگشته تا در زادگاهش بميرد. سعدي تصميم مي‌گيرد به مزار پسرش کامران که خودکشي کرده برود که در پي آن ماجراهايي اتفاق مي‌افتد. در اين فيلم نمادهاي زيادي وجود دارد مثلا شبي که شبلي مي‌خواهد خودکشي کند فرشته‌ي مرگ از او يک قاشق شکر مي‌خواهد. يعني تمام شيرينيها و خوشي‌هاي زندگي به يک قاشق شکر تشبيه شده که فرشته‌ي مرگ با گرفتن آن در واقع مي‌خواهد جان شبلي را بگيرد و چون شبلي هراسي از مرگ ندارد به او شکر مي‌دهد. در واقع شکر نماد زندگي است. در نماي ديگر همسايه‌ي شبلي پرنده‌اي را که مرده بود براي شب به منزل او مي‌آورد. اما وقتي صبح مي‌آيد مي‌بيند که پرنده زنده شده است. يعني شبلي با وجود اينکه مايوس است و قصد خودکشي داشته آن قدر حياتش براي ديگران مايه‌ي برکت و اميد است که مي‌تواند به آنان زندگي بخشد. همچنين جان دادن براي شبلي آن قدر آسان است که هنگام جان دادن فرشته‌ي مرگ بر گونه‌اش يک بوس کوچولو مي‌زند. در کنار اين‌ها ستايش فرمان آرا از نسل جوان در فيلم نکته‌ي قابل توجهي است. در جايي از فيلم وقتي شبلي و سعدي به پاسارگاد مي‌روند سعدي به شبلي مي‌گويد که بايد اين تاريخ چند هزار ساله را به جوان‌ها معرفي کرد اما شبلي در جواب آن مي‌گويد که جوان‌ها خودشان اين جا را پيدا کرده‌اند. در پشت سرشان هم دخترها و پسرهاي جواني ديده مي‌شوند که شبلي را مي‌شناسند و از او امضا مي‌گيرند. يکي از ضعف‌هاي فيلم روال کند و کش دار آن است و به همين دليل افراد خاصي مخاطب آن هستند. اين فيلم به ابراهيم گلستان اشاره‌اي دارد که در قامت محمد رضا سعدي در فيلم حضور دارد. با ديدن اين فيلم يادمان نمي‌رود همه بايد برويم چه سخت و چه مثل يک بوس کوچولو.

+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 19:44 توسط صبا |